[[{"content_id":137780,"content_number":0,"portal_id":252,"lang_id":"fa","content_title":"خاطره شهید حسن عباس زاده","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"&nbsp;\r\n\r\nبرای اینکه شهید خرج و مخارج تحصیلی اش را خود تأمین کند بعد از ثبت نام در تربیت معلم آیت الله مشکینی (ره) چند روزی در چهارراه امام دست فروشی می کردند یک روز از دور دیدم که شهید بعضی وقتها خود را قایم می کند.\r\n\r\nشهید در دوران کودکیش علاقه خاصی به رشته پزشکی داشتند و روزهای تعطیل به کوه می رفتند و انواع گیاهان وحشی را جمع کرده و به خانه می آوردند تا روی آن آزمایش کنند وقتی از شهید می پرسیدم این گیاهان به چه کار تو می آید در جواب می گفتند اکثر این گیاهان دارویی هستند و بعد از آزمایش هایی که روی آن انجام خواهد گرفت معلوم می شود درمان کدام درد هستند و این گیاهان دارویی بهتر از داروهای شیمیایی هستند&raquo;.\r\n\r\nوضعیت مالیمان در دوره نوجوانی شهید در حد متوسط بود و در همان محله قبلی سکونت داشتیم شهید در سال تحصیلی 59-60در و در سال تحصیلی 61-62با موفقیت به پایان رساندند وضعیت تحصیلی شهید خیلی خوب بود و غیر از تحصیل به کار دیگری مشغول نبودند. و اوقات فراغت خود را به مطالعه کتابهای مذهبی می پرداختند و به ورزش والیبال علاقه خاصی نشان می دادند رابطه شهید با من )پدر شهید( و مادرش رابطه خوبی داشتند و در کارهای خانه از ظرف شستن ، جارو کردن حیات به مادرش کمک می کردند و با خواهران و برادرانش بسیار مهربان و رئوف بودند. \r\n\r\nیکی از اتاق های کوچک خانه مختص شهید بود و کسی اجازه نداشت بدون اجازه شهید وارد اتاق شود یک شب از شب هایطولانی پائیز که همه جا را برف پوشانده بود که سرمای شدید خودنمایی می کرد شهید در آن هوای سرد اتاق نشسته بود و گاه گاهی ناله های شهید به گوش می رسید نتوانستم صبر کنم تا شهید خود از اتاق خارج شود در را باز کردم وارد اتاق شدم دیدم در حالت سجده با صدای آرام گریه می کند البته شهید متوجه وارد شدن من به اتاقش نشده بود پیش شهید رفتم و به ایشان گفتم چه شده است که اینطور گریه می کنی شهید در جواب گفتند : مگر من به شما نگفته بودم که بدون اجازه من وارد اتاق نشوید چرا آرامش مرا به هم می ریزید.\r\n\r\n&laquo;نقل از پدر شهید&raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<p> <\/p>\n\n<p><strong><span style=\"color:#000080;\"><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"rtl\">برای اینکه شهید خرج و مخارج تحصیلی اش را خود تأمین کند بعد از ثبت نام در تربیت معلم آیت الله مشکینی (ره) چند روزی در چهارراه امام دست فروشی می کردند یک روز از دور دیدم که شهید بعضی وقتها خود را قایم می کند.<\/span><\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p><strong><span style=\"color:#000080;\"><span style=\"font-size:16px;\">شهید در دوران کودکیش علاقه خاصی به رشته پزشکی داشتند و روزهای تعطیل به کوه می رفتند و انواع گیاهان وحشی را جمع کرده و به خانه می آوردند تا روی آن آزمایش کنند وقتی از شهید می پرسیدم این گیاهان به چه کار تو می آید در جواب می گفتند اکثر این گیاهان دارویی هستند و بعد از آزمایش هایی که روی آن انجام خواهد گرفت معلوم می شود درمان کدام درد هستند و این گیاهان دارویی بهتر از داروهای شیمیایی هستند».<\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p><strong><span style=\"color:#000080;\"><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"rtl\">وضعیت مالیمان در دوره نوجوانی شهید در حد متوسط بود و در همان محله قبلی سکونت داشتیم شهید در سال تحصیلی <\/span><\/span><span style=\"font-size:18px;\"><span style=\"font-family:bnazanin;\">59<span dir=\"rtl\">-<\/span>60<\/span><\/span><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"rtl\">در و در سال تحصیلی <\/span><\/span><span style=\"font-size:18px;\"><span style=\"font-family:bnazanin;\">61<span dir=\"rtl\">-<\/span>62<\/span><\/span><span style=\"font-size:16px;\"><span dir=\"rtl\">با موفقیت به پایان رساندند وضعیت تحصیلی شهید خیلی خوب بود و غیر از تحصیل به کار دیگری مشغول نبودند. و اوقات فراغت خود را به مطالعه کتابهای مذهبی می پرداختند و به ورزش والیبال علاقه خاصی نشان می دادند رابطه شهید با من )پدر شهید( و مادرش رابطه خوبی داشتند و در کارهای خانه از ظرف شستن ، جارو کردن حیات به مادرش کمک می کردند و با خواهران و برادرانش بسیار مهربان و رئوف بودند. <\/span><\/span><\/span><\/strong><\/p>\n\n<p><span style=\"color:#000080;\"><span style=\"font-size:16px;\"><strong>یکی از اتاق های کوچک خانه مختص شهید بود و کسی اجازه نداشت بدون اجازه شهید وارد اتاق شود یک شب از شب هایطولانی پائیز که همه جا را برف پوشانده بود که سرمای شدید خودنمایی می کرد شهید در آن هوای سرد اتاق نشسته بود و گاه گاهی ناله های شهید به گوش می رسید نتوانستم صبر کنم تا شهید خود از اتاق خارج شود در را باز کردم وارد اتاق شدم دیدم در حالت سجده با صدای آرام گریه می کند البته شهید متوجه وارد شدن من به اتاقش نشده بود پیش شهید رفتم و به ایشان گفتم چه شده است که اینطور گریه می کنی شهید در جواب گفتند : مگر من به شما نگفته بودم که بدون اجازه من وارد اتاق نشوید چرا آرامش مرا به هم می ریزید.<\/strong><\/span><\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:center;\"><span style=\"color:#008000;\"><span style=\"font-size:14px;\"><strong><span dir=\"rtl\">«نقل از پدر شهید»<\/span><\/strong><\/span><\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:center;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:center;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:center;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:center;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:center;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:center;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:center;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:center;\"> <\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2019-04-29 09:20:32","content_date_event":"2019-04-29 09:20:32","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2019-04-29 09:33:47","content_date_register":"2019-04-29 09:32:52","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":110,"eid":110,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/file\/252\/attach\/197001\/attach.png","300":".\/file\/252\/attach\/197001\/attach.png","400":".\/file\/252\/attach\/197001\/attach.png","600":".\/file\/252\/attach\/197001\/attach.png","900":".\/file\/252\/attach\/197001\/attach.png","1200":".\/file\/252\/attach\/197001\/attach.png"}}]}]]